|
شنبه 3 بهمن1388 ( 15:53 ) |
آمده ام که بگویم می دانم
می دانم پستیم را، می دانم خواری ام را، حقارتم را ، می دانم که هیچم، که پوچم، که گدای فرومایه ای بیش نبوده ام و نیستم و نخواهم بود
دیگر چرا به کوچکیم طعنه می زنی؟ دیگر چرا پیش چشم خوبهایت خوارم می کنی؟
کنایه لازم نیست، خوب می فهمم عمق کوچکیم را، خوب می دانم نهایت حقارتم را
کم بیزارم از این خود غافل دل به دنیا بسته ام؟
باشد خدایم، بیزاری من کافی نیست، بگذار تا دنیا از این بی سر و پای پست بیزار باشد، بیزار که هست، بیزار تر
بگذار دنیا ببیند رسوایی و بی آبرویی اش را، بگذار دنیا بداند کوچکی بی اندازه اش را، بگذار تنها تر شود، شاید چشم بگشاید، شاید بیدار شود از این خواب طولانی
مبادا روزی ساعتی دقیقه ای، لحظه ای، فراموش کند که چیزی غیر از هیچ نیست
باشد خدایم، تو با من سخن بگو
حتی اگر تمام حرفهایت سرزنش و ملامت و نیش و کنایه باشد، که این هزاران بار بهتر است از خاموشی ات
طعنه ها و دل شکستن هایت هم همیشه قسمت نمی شود
منت بگذار و هرچقدر که می خواهی بشکن دلم را

|
نوشته شده توسط آدم برفی
|







