غیر از خدا هیچ کس نبود
من از آن روز که در بند تو ام آزادم
لو عَلِمَتَ الأرضُ بِذنوبی لَساخَت بی
اوِ الجبالُ لَهَدَّتنی
اوِ السّماواتُ لَاختَطَفَتنی
اوِ البِحارُ لَأغرَقتَنی
سیدی سیدی سیدی
مولای مولای مولای...»
سرورم
اگر زمین به گناهان من آگاهی داشت مرا در خود فرو می برد...
و اگر کوه ها می دانستند مرا در هم می شکستند
و اگر آسمان ها می دانستند مرا می ربودند
و اگر دریاها،
مرا در خود غرق می کردند...
سرورم سرورم سرورم...
مولایم مولایم مولایم...
گوشه ای از دعای بعد از زیارت امام رضا (ع)
کوچکتر از آنم که برای تو بنویسم
تویی که عالم به خاطر وجودت به وجود آمد...
مثل همیشه و هر روز و هر سال
تنها دست هایت را می خواهم
تا برایم دعا کنی
و بگیری دست هایم را
که بدون تو از دست خواهم رفت
...

شنیده می شود از آسمان صدایی که -
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که -
نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که ـ
نوشت نام تورا، نام آشنایی که ـ
پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد
نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است
نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد
پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت
چرا که روی زمین واژۀ وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست
خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا
گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا
که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایۀ آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند وآنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند
کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد
در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود
درون خانۀ تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود
بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانۀ مولا به پایت افتاده است
به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی
به نان خشک علی ساختی، به نان علی
از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-
به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم
به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده
به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم
فضای سینه پر از عشق بی کرانۀ توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست
سید حمید رضا برقعی

و من تصور می کنم طرز نگاه تو را مهربانم، وقتی به گستاخی هامان گوش می دهی و به چشم هامان نگاه می کنی
یا مقلب القلوب والابصار...
هنوز به هدایت ما امید داری؟
این روزها دلم شدیدا تنگ است برای علی کوچولو
علی کوچولویی که بی نهایت شیرین است و خوش اخلاق و دوست داشتنی و دل هر کسی را که ببیندش می برد
علی کوچولویی که اگر یک روز حداقل عکس هایش را نبینم انگار که چیزی گم کرده ام
علی کوچولویی که حاضرم ساعت ها راه را بروم تا فقط یک بار دیگر ببینمش
علی کوچولویی که وقتی هنوز چند هفته مانده بود به دنیا آمدنش، در صحن بهشتی نجف، با همه وجود دعایش کردم و سپردمش به اربابمان علی (ع)
علی کوچولویی که خیلی شبها خوابش را می بینم، برای سلامتی اش صدقه می دهم و تحمل یک لحظه گریه و بی تابی اش را ندارم
علی کوچولویی که این همه دوست داشتنش گاهی نگرانم می کند
علی کوچولویی که همه برایش می میرند و دو سه روز بیشتر نمانده به شش ماهگی اش...
شش ماهگی...
اصلا نمی شود عبارت شش ماهگی را شنید و یاد علی اصغر(ع) نیفتاد...
علی کوچولوی اباعبدالله...
عاشورای شمسی گذشت و عاشورای قمری پیش رویمان...
راستی یا اباعبدالله....
علی کوچولوی تو هم همین قدر شیرین و دوست داشتنی بود...؟
علی کوچولوی تو هم همین طوری دل پدر و مادر و خاله و عمه و عمویش را برده بود...؟
تو هم طاقت دیدن اشک علی کوچولویت را نداشتی چه برسد به اینکه...؟
یا اباعبدلله
این دلِ تنگم
با علی کوچولویش
به فدای دل تو و
علی کوچولویت...
"درد"، "محرم"...
نمی دونستم چرا بعضی وقتا علی رو که نگاه می کنم یه جورایی بغض گلومو می گیره... با خودم می گفتم شاید چون کوچولوئه دلم براش می سوزه...
اما دیشب که خیلی دلم گرفته بود همین که یاد علی افتادم و بغضم ترکید فهمیدم...
علی تازه از بغل خدا اومده پیش ما... هنوز بوی خدا رو می ده... بوی معصومیت... بوی گذشته های ما... بوی چیزایی که ما خیلی وقته گمشون کردیم...
من علی رو که می بینم دلم برای خدا تنگ می شه...
دلم برای خودم تنگ می شه...
کاش می تونست حرف بزنه...
تا بهش بگم علی جون...
از خدا برام بگو...
پ.ن:
همه دلخوشی هام گذشت و تو موندی
تو بیراهه هامو به مقصد رسوندی
امیدم به جز تو شده نا امیدی
همیشه تو آخر به دادم رسیدی
...
من،
پشت لپ تاپم، چای و شکلات می خورم، و وبگردی می کنم
تو،
پشت دیوار، یک تکه نان خشک پیدا کرده ای، و با اشتها می خوری
او،
پشتش به خدا گرم است، بین گلوله ها می ایستد، الله اکبر می گوید، لبخند می زند، چشمهایش را می بندد


چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست
جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست
ما کجا و نورباران شب دریا کجا
قطره در خواب و خیال جذر و مد ماه نیست
ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا
هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست
عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است
پایمردی کن برادر یوسفی در چاه نیست
بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که
در بساط خالی ما، آه ، حتی آه نیست
ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم
بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست
تک سوار قصه ها ، یک روز می آید ولی
جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست
| Design By : Pars Skin |


