تبليغاتX
غیر از خدا هیچ کس نبود

غیر از خدا هیچ کس نبود

من از آن روز که در بند تو ام آزادم

«سیدی

لو عَلِمَتَ الأرضُ بِذنوبی لَساخَت بی

اوِ الجبالُ لَهَدَّتنی

اوِ السّماواتُ لَاختَطَفَتنی

اوِ البِحارُ لَأغرَقتَنی

سیدی سیدی سیدی

مولای مولای مولای...»


سرورم

اگر زمین به گناهان من آگاهی داشت مرا در خود فرو می برد...

و اگر کوه ها می دانستند مرا در هم می شکستند

و اگر آسمان ها می دانستند مرا می ربودند

و اگر دریاها،

مرا در خود غرق می کردند...

سرورم سرورم سرورم...

مولایم مولایم مولایم...


گوشه ای از دعای بعد از زیارت امام رضا (ع)



نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 22:32 توسط آدمک برفی|

 

کوچکتر از آنم که برای تو بنویسم

تویی که عالم به خاطر وجودت به وجود آمد...

مثل همیشه و هر روز و هر سال

تنها دست هایت را می خواهم

تا برایم دعا کنی

و بگیری دست هایم را

که بدون تو از دست خواهم رفت

...

 

شنیده می شود از آسمان صدایی که -

کشیده شعر مرا باز هم به جایی که -

نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که ـ

نوشت نام تورا، نام آشنایی که ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد

و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد

نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد

نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد

دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل  قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد

ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد

درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت

برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژۀ وزینی نیست

و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست

و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا

گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا

که گرد چادر تو آسمان طواف کند

و زیر سایۀ آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند وآنگاه اعتراف کند

که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد

مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود

درون خانۀ تو نان فقر آجر بود

شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است

حصیر خانۀ مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی

علی از آن تو باشد تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی

 به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم

اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم

کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم

شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم

و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم

هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم

کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانۀ توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست


سید حمید رضا برقعی

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 23:36 توسط آدمک برفی|



طرح از شیعه آرت

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 1:34 توسط آدمک برفی|

دور هم جمع شده اند و تو را سرزنش می کنند. تو را مقصر تمام بدبختی هاشان می نامند و به بازی های دنیا (خطاهای خودشان) اعتراض می کنند. تمام ظالمان تاریخ را دوستان تو می نامند و هرچه مظلوم را دشمن تو. به تو بد و بیراه می گویند و به هم پرفکت! و هرچقدر که گستاخانه تر برای تو و درباره تو بنویسند سیل لایک ها و پرفکت ها و براوو ها بیشتر به سمتشان روانه  می شود.

و من تصور می کنم طرز نگاه تو را مهربانم، وقتی به گستاخی هامان گوش می دهی و به چشم هامان نگاه می کنی

یا مقلب القلوب والابصار...

هنوز به هدایت ما امید داری؟

 

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 3:28 توسط آدمک برفی|

این روزها دلم شدیدا تنگ است برای علی کوچولو

علی کوچولویی که بی نهایت شیرین است و خوش اخلاق و دوست داشتنی و دل هر کسی را که ببیندش می برد

علی کوچولویی که اگر یک روز حداقل عکس هایش را نبینم انگار که چیزی گم کرده ام

علی کوچولویی که حاضرم ساعت ها راه را بروم تا فقط یک بار دیگر ببینمش

علی کوچولویی که وقتی هنوز چند هفته مانده بود به دنیا آمدنش، در صحن بهشتی نجف، با همه وجود دعایش کردم و سپردمش به اربابمان علی (ع)

علی کوچولویی که خیلی شبها خوابش را می بینم، برای سلامتی اش صدقه می دهم و تحمل یک لحظه گریه و بی تابی اش را ندارم

علی کوچولویی که این همه دوست داشتنش گاهی نگرانم می کند

علی کوچولویی که همه برایش می میرند و دو سه روز بیشتر نمانده به شش ماهگی اش...

شش ماهگی...

اصلا نمی شود عبارت شش ماهگی را شنید و یاد علی اصغر(ع) نیفتاد...

علی کوچولوی اباعبدالله...

عاشورای شمسی گذشت و عاشورای قمری پیش رویمان...

راستی یا اباعبدالله....

علی کوچولوی تو هم همین قدر شیرین و دوست داشتنی بود...؟

علی کوچولوی تو هم همین طوری دل پدر و مادر و خاله و عمه و عمویش را برده بود...؟

تو هم طاقت دیدن اشک علی کوچولویت را نداشتی چه برسد به اینکه...؟

یا اباعبدلله

 این دلِ تنگم

با علی کوچولویش

به فدای دل تو و

علی کوچولویت...

نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1390ساعت 1:28 توسط آدمک برفی|

"زخم"، "مرهم" می خواهد

"درد"، "محرم"...

نوشته شده در جمعه 21 مرداد1390ساعت 14:42 توسط آدمک برفی|

من خسته شدم از گناه و توبۀ هر روز... تو از بخشیدن خسته نشدی...!

نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 18:57 توسط آدمک برفی|

نمی دونستم چرا بعضی وقتا علی رو که نگاه می کنم یه جورایی بغض گلومو می گیره... با خودم می گفتم شاید چون کوچولوئه دلم براش می سوزه...

اما دیشب که خیلی دلم گرفته بود همین که یاد علی افتادم و بغضم ترکید فهمیدم...

علی تازه از بغل خدا اومده پیش ما... هنوز بوی خدا رو می ده... بوی معصومیت... بوی گذشته های ما... بوی چیزایی که ما خیلی وقته گمشون کردیم... 

من علی رو که می بینم دلم برای خدا تنگ می شه...

دلم برای خودم تنگ می شه...

کاش می تونست حرف بزنه...

تا بهش بگم علی جون...

از خدا برام بگو...


پ.ن:

همه دلخوشی هام گذشت و تو موندی

تو بیراهه هامو به مقصد رسوندی

امیدم به جز تو شده نا امیدی

همیشه تو آخر به دادم رسیدی

...

نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت 1:27 توسط آدمک برفی|

من،

 پشت لپ تاپم، چای و شکلات می خورم، و وبگردی  می کنم

تو،

 پشت دیوار، یک تکه نان خشک پیدا کرده ای، و با اشتها می خوری

او،

 پشتش به خدا گرم است، بین گلوله ها می ایستد، الله اکبر می گوید، لبخند می زند، چشمهایش را می بندد


نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1390ساعت 3:1 توسط آدمک برفی|

از در و دیوار می شنوم که می گویند ماه رجب ماه استغفار است.. استغفار کن.. (- ماه استغفار هست.. اما نه برای هرکسی..) ماه رجب.. ماه استغفار.. رسیده به نیمه اش و من هنوز به ابتدای هیچ چیزی هم نرسیده ام.. ماه استغفار رسیده به نیمه اش و من هنوز کنج اتاقم بیشتر از پیش زل زده ام به در و دیوار و روزها و شب ها دنبال هم می آیند و می روند و از جلوی چشمهایم عبور می کنند و من تنها پشت پنجره نگاه می کنم به کوچه ها به آدم ها به خانه ها  به بارانی که می بارد به بادی که می وزد به دورترین چراغهای روشن شهر به خاموشی بی نهایت کابوس هایی ک هیچ وقت تبدیل به رویا نشدند به خودم که هر روز بیشتر یخ می زنم و فرو می روم در پوچی روزها و هر روز بیشتر گم می شوم و هر روز بیشتر دست و پا می زنم و و هر روز کمتر به جایی می رسم و هر روز از زندگی بیزار تر می شوم و هر روز بیشتر همه چیز را فراموش می کنم.. و نگاه می کنم به ساعتی که انگار عقربه هایش برای من یک نفر برعکس می گردد و شاید به همین خاطر چند هفته ایست سر رسیدم هم  دیگر ورق هایش سیاه نمی شود.. کار هر روزم شده است این که از ماسه ها قلعه می سازم و دیگر منتظر امواج دریا نمی شوم تا بیایند و خرابش کنند. خودم با دست های خودم خرابش می کنم و خاک هایش را پرت می کنم برای موج ها که آخر خودم هم باید مثل چیزی که همیشه در کابوس هایم می بینم یک شب بدون قایق به دریا بزنم و فرو بروم در شب دریای بی انتهایی که نگاه نمی کند به سابقه ات در دیوانگی.. دریا بدون قایق تنها غرق می کند. فرو می برد. می بلعد. چنان که من را.............

شب دریا

 

چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست

جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست

ما کجا و نورباران شب دریا کجا

قطره در خواب و خیال جذر و مد ماه نیست

ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا

هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست

عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است

پایمردی کن برادر یوسفی در چاه نیست

بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که

در بساط خالی ما، آه ، حتی آه نیست

ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم

بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست

تک سوار قصه ها ، یک روز می آید ولی

جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 1:25 توسط آدمک برفی|


آخرين مطالب
» و اگر می دانستند...
» شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم..
» دهه بزرگداشت امام هادی (ع)
» دیگر بهار در سبد روزگار نیست ...
» شش ماهگی
» درد
» یا ولی العاصین..
» همیشه تو آخر به دادم رسیدی...
» من، تو، او
» ما کجا و نورباران شب دریا کجا..
Design By : Pars Skin