تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

آدمک برفی
آدمک برفی
من از آن روز که در بند تو ام آزادم....
   
 

کوه

از بیم خدا کوه فرو ریخت

ولی در دل ما

...

هیچ!

 

 

 

 

 

 

 
| نوشته شده توسط آدم برفی
 
   

خدایا بار دیگر به مهمانی ات فرا خواندی ام اگر چه بازهم بر حقارت و پستی من افزوده شده و قلبم تنگ تر از پیش است. با این همه هزار مرتبه شکرت می گویم که هنوز دلم زود می شکند و هنوز چشمانم باریدن را می داند. عیبی ندارد اگر نوری و گرمایی هم نباشد تا این یخ ها را آب کند. اگر تمام آدم برفی های دنیا با گرمای خورشید آب شدند، بگذار من تنها آدمک برفی باشم که در باران های شور پی در پی آب شد.

رمضان

 
| نوشته شده توسط آدم برفی
 
   

دعا کن نو بهارم بازگردد

در لطف نگارم باز گردد

دعا کن از پس این شام تاریک

جهان با صبح عشق آغاز گردد...

(آدمک برفی)

یا صاحب الزمان

 
| نوشته شده توسط آدم برفی
 
   

مدتهاست دلم برای جایی تنگ است، جایی که نمی یابمش، بی تابی می کند درون سینه ام، آرام می خواهد و نمی تواند آرام گیرد. می رود و می جوید و نمی یابد آرامگاهش را

بیهوده بار می بندم و به جاده می زنم، شاید آنجا باشد جایی که دلم می جوید، می رسم به مقصد و هنوز دل...

نه نه نه... اینها را نمی گویم... اینها را نمی خواهم...  دلم جای دیگری می جوید و هوای دیگری، آنجا که تمام دلها آرام می گیرد، حریم دلهای شکسته و چشمان تر را می گویم...

بی اذن تو کجا بیایم که راه ندارم به سویت... جای سیه رویان نیست حرمت، اما... جای تنگ دلان و داغ بر دل نشستگان هست، اگر کم شکسته است بسیارش بشکن و راهیم کن

یا حسین

 
| نوشته شده توسط آدم برفی
 
   
خدایا

به اندازه هزاران سال بغض و اشک در وجودم حبس کرده ام، خنده دار است اما این روز ها آنقدر خسته ام که حتی نای گریه کردن هم برایم نمی ماند. آنقدر دورم را شلوغ کرده اند که حرفهای دلم را هم نمی توانم در خلوتم نجوا کنم و گاهی حتی دلم را از یاد می برم. گاهی آنقدر در این شلوغی گم می شوم که نمی دانم کجا بودم و که هستم.

خدایا

در این همهمه و ازدحام، در این خستگی های مزمن خواب آور، بیش از همیشه دلم برای تو و شب گریه ها تنگ است. گاهی به شکستن این دل بی کسم راضی می شوم شاید بیشتر مهمانم شوی و با خودت یک دریا باران شور برای چشمهایم هدیه بیاوری. این آدمک برفی تو و این هم دل کوچک ناقابلش.

چشم انتظار تو و باران

آسمان ابری

 
| نوشته شده توسط آدم برفی
 
   
خدای مهربانم
گاهی تقدیر آدمها را طوری با غربت گره می زنی که هیچ راه گریزی از آن نیست، و تا هست غربت است و آوارگی.
تا به حال بار سفر را با این تلخی بر دوش نکشیده بودم و نمی دانم چه گونه است هر غربتی که مقصدم می گردد تلخ تراز غربت پیش مرا به خود می خواند و هر بار تنها تر سفر می کنم.
اگر تا پیش از این با عزیزانم کوچ کردم، یا آشنایی غریبستانم را منور کرد، اینبار تنهای تنهایم و تنها آشنایم تو هستی خالق من.
سنگینی چمدانم دوری و درازی سفرم را تاکید می کند و هرگز به سنگینی کوه دردهایم نیست. بغض برحنجره ام می کوبد و راهش نمی دهم
بی اعتقاد و با تردبد نجوا می کنم:
هرکجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره
فکر
هوا
عشق
زمین
مال من است
اما کدام آسمان کدام پنجره
آسمان سیاه
پنجرۀ بسته
فکر مشوش
هوای گرفته
عشق غمناک
زمین غربت
....
خدایا
می دانم که اگر تو نباشی
سالها دوری از عزیز ترین کسانم را تاب نمی آورم. عزیز ترین هایم را به دست پر مهر تو می سپارم، و همچنین دستانم را، تا مرا از این جادۀ مملو از گرگ های در لباس بره عبور دهی و راه بنمایی که بی تو هرگز به مقصد نخواهم رسید.
«حسبنا الله ونعم الوکیل»
خدا ما را کافی است و او بهترین نگاه دارنده است.
واین آغاز سفری است طولانی
خدایا
در این سفر دور و دراز حامی و نگاه دارم باش که سخت دلتنگم...
 
درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث
 
| نوشته شده توسط آدم برفی
 
   

سالهاست نفس می کشی، راه می روی، حرف می زنی و به اصطلاح زندگی می کنی. به تو آموخته اند که زندگی هر انسانی روزی پایان می گیرد و بارها پایان زندگی انسان را شاهد بوده ای. اما نمی دانم چه رازیست که هنوز پایان زندگی خود را باور نمی کنی.

به پاهایت، به دستانت نگاه کن... همین دست هاست که روزی نه چندان دور، چالش می کنند و می روند، همین دست هاست که خوراک کرم ها می شود و بوی گند می گیرد. همین صدای ظریف توست که خاموش می شود و دیگر هیچ واژه ای را نمی آفریند. باور کن.

یک روز تنهای تنها با قطعه پارچه ای که کفن می گویندش، برای همیشه می روی و حتی یک عکس یادگاری هم با خود نمی بری. از تو تنها اتاقی از خاطره ها باقی می ماند و برای تو هیچ چیز جز حسرت هایت.

باور کن که زندگی روزی به پایان می رسد و فکرکن که چه بی ارزش است هرچیز که به خاطرش دلی را شکسته باشی.
چقدر دیر است روز پایان برای دلتنگی، برای محبت، برای پشیمانی از دل شکستن ها.
چه دور می پنداریش و چه نزدیک است...

 
| نوشته شده توسط آدم برفی
 
   
گاهی برای گفتن دنیایی حرف یک بیت شعر کافیست تا زحمت پیوند دادن واژه ها را نبری...


نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

...

 
| نوشته شده توسط آدم برفی
 
   

خدایا این روزها هرگاه دست خواهشم می آید که  چنگ بر دامنت بزند و برای خود چیزی بخواهد، دلم همراهیش نمی کند. ساده می گویم خدایا، چگونه از تو خوشبختی بخواهم، سلامتی و آسایش بخواهم، وسعت رزق و روزی بخواهم؟ چه فایده ای دارد خوشبختی من وقتی که حتی یک نفر بدبخت روی زمین باشد؟ چگونه طعنه های دلم را تاب بیاورم که می گوید تو خوشبخت باش سالم باش در آسایش و بی دردیت محو باش. برو و فقط به این فکر کن که رنگ پردۀ اتاقت با قالیچه و تخت خوابت هماهنگ هست یا خدای نکرده...  چه ایرادی دارد که کسی سایبانی هم برای امان از تیغ آفتاب و شلاق تگرگ بالای سر ندارد. تو دعا کن باران و برف ببارد و تو کیف کنی. چه ایرادی دارد که چند نفر بی سر پناه کنار خیابان خوابیده اند و از خانه و کاشانه شان آواره شده اند، و سقف چند خانه بر سر صاحبان تنگ دستشان ویران می شود. ویران شود مگر عیبی دارد...؟

 

 
| نوشته شده توسط آدم برفی
 
   

خدایا تازگی ها چقدر حسودی می کنم. به هر کودکی که می بینم. حتی به آن کودکی که لباس قرمز پوشیده و کفش صورتی به پا دارد. همان کودکی که عکس هایش در آلبوم من هست و می گویند که منم. اما فکر نمی کنم چنین باشد. من کس دیگری شده ام مثل همۀ آدمکها. من چشم های زیبا بینم را با یک جفت چشم تنگ عوض کردم. قلب پاکم را هم برداشتند و یک قلب غبار آلود به جایش گذاشتند. پس او کس دیگری بود خدایا و من کس دیگری. چنین نیست؟

کاش می شد بر گرد کودکی حصاری بلند کشید و نگذاشت پر بکشد و تنها به خاطره ای حسرت بار بدل شود. و اصلا ای کاش دنیا را همین آدم کوچولو های بزرگ می ساختند و آنوقت چه دنیای پاک و زیبایی بود دنیای ما. کاش راه باز گشتی بود به آن روز های روشن. آن روزها که کودک بودیم و یک رنگ. چقدر زود همدیگر را می بخشیدیم، چه ساده حرف هامان را بر زبان می آوردیم و چه زود دلخوش می شدیم به عطر یک خوشه اقاقی. چه اهمیتی داشت که چرا به جهان آمده ایم و سرانجام به کجا می رویم. همین که سه چرخ سه چرخه مان سالم بود، همین که می توانستیم بستنی یخی بخوریم، همین که پز بدهیم که سال دیگر به مدرسه می رویم و به خیالمان بزرگ شده ایم تمام خوشبختی بود.

کاش هرگز جسمم را با این جسم تازه عوض نمی کردی تا کسی به جرم بچگی کردن روحم را به پای میز محاکمه نکشاند. خدایا بگذار چشم هایم را ببندم و تصور کنم کودکم. کاش می شد هنوز هم بروم توی کوچه سه چرخه بازی. می شد بروم بالای درخت انجیر خانۀ مادر بزرگ بنشینم و زمستان ها پاهایم را زیر کرسی خانه اش دراز کنم و تمام نگرانی هایم در کثیف شدن لباس عروسکم خلاصه شود.می خواهم کتاب فلفلی را از اول برای خودم بخوانم و برای چیزهای بیمزه بخندم. کاش هنوز مثل آن روزها دنیا را مجموعه ای از زیبایی ها می دیدم و بس. همان قدر بدون ترس از هر پیشامدی و بی خیال از همۀ دنیا سوار سه چرخه ام می شدم و لیوان بستنی در گلگیرم می گذاشتم تا صدای موتور گازی بدهد و اصلا از خانم همسایه نمی ترسیدم که بگوید الهی بمیری. اصلا کاش رسیده بود خانم همسایه به آرزویش...


 
| نوشته شده توسط آدم برفی